
«میدانی، گاهی اوقات آدم کلمهای پیدا نمیکند که تمام وزن دلش را تحمل کند.
اما اگر بخواهم صادق باشم – از همان لحظهای که تو آمدی، زمان برایم شکل دیگری گرفت.
نه فقط ساعت ۱۱:۱۱… هر ثانیهای که میگذرد، انگار یادآور نگاهی است که هنوز در چشمانم جا مانده، یا لبخندی که هوای وجودم را عوض کرد.
گاهی فکر میکنم عشق یعنی همین:
یعنی بودن در میان شلوغی دنیا و ناگهان آرام گرفتن با یاد تو.
یعنی حتی وقتی کنار هم نیستیم، احساس کنم بخشی از وجودم آنجاست، کنار تو – ساکت، اما حاضر.
شاید باورت نشود، ولی من از این که میتوانم صادقانه دوستت داشته باشم،
از این که میتوانم بدون نقش بازی کردن، بگویم دلم برایت تنگ شده،
از این که میتوانم در سکوت شب به تو فکر کنم و احساس غربت نکنم…
عمیقاً سپاسگزارم.
تو فقط یک نفر نیستی؛
تو همان جایی هستی که قلبم در آن آرام میگیرد.
و من…
خیلی خیلی دوستت دارم.
حتی وقتی کلمهای نمیگویم.»
برچسب:
نویسنده: پرنیا نیکنام