
کاش عاشقت نبودم
تا این صدا که در گلویم خفه میشود، هرگز شکل نمیگرفت.
کاش چشمهایم راهت را دنبال نمیکرد،
تا این همه خاطره، پشت پلکهایم خانه نکنند.
کاش عاشقت نبودم...
تا باد سرد پاییز، تنها یک باد باشد،
نه پیامآور روزهایی که دستهایت را در دستانم قفل میکردی.
کاش عاشقت نبودم...
تا این سکوت، فقط سکوت باشد،
نه فریادی بیصدا که هر شب در دیوارهای تنهاییام میپیچد.
اما حالا...
حالا که تو رفتهای و من ماندهام با نقش پایت بر خاکِ زندگیام،
میفهمم که حتی این درد نیز مقدس است.
چون تو به من آموختی که عاشق شدن،
اگر چه گاه پایانش فراق است،
اما همان عشق است که مرا زنده میکند...
همان عشق که حالا، با همه زخمهایش،
بخشی از وجود من شده است.
پس شاید نه...
شاید هم کاش عاشقت نبودم،
اما راستش را بخواهی،
اگر بار دیگر به آغاز بازگردم،
باز هم همان راه را خواهم رفت...
باز هم تو را خواهم برگزید.
برچسب:
نویسنده: پرنیا نیکنام