خرید بک لینک

برباد رفته!

!¡!¡!¡!در زندگی از تصور "مصیبت"های بی‌شماری "رنج"بردم که هرگز اتفاق نیفتاد!¡!¡!¡!

این کلمات برای توست؛ که خواهی پرسیدی یعنی واقعا هیچکس.......

ما هیچ‌وقت از آن‌ها حرف نمی‌زنیم، از آن‌ها که از انسان و علاقه و رابطه ناامیدمان کردند. حرف نمی‌زنیم، چون هم توضیح‌دادن بیهوده به نظر می‌رسد و هم انگ‌های بسیار در راه است. خاصه اگر مرد باشی...

"از تنهایی لذت می‌برم." اجازه بدهید بگویم این شکل خوشایند و انسانی‌تر شده‌ی این حس است: "جان دوباره مأیوس‌شدن از آدم‌های اشتباهی را ندارم." مگر چندبار می‌توانیم به آدم‌ها احترام بگذاریم و بها بدهیم و عشق بورزیم و بعد تماشا کنیم چطور همه‌چیز به گند کشیده می‌شود؟ یک‌جایی آدم خسته می‌شود دیگر. برمی‌گردد ته تاریکی غار خودش و به هر سلام تازه بی‌اعتنا می‌ماند.

من هم مثل خیلی‌ها از روابط عاطفی اعلام بازنشستگی کرده‌ام. و هرگز خودم را در معرض علاقه‌ی جدی نمی‌گذارم. گاهی هم که پایم راه دیگری رفته و فکر کرده‌ام "این یکی فرق دارد" پشیمان‌تر و پاره‌تر برگشته‌ام. با زنان عموما خشمگین و معمولا مردستیز وطنم _بله، حق دارند خشمگین باشند و حتی حق دارند مردستیز باشند_ حرف زیادی ندارم. خودم هم آدم مناسبی برای رابطه نیستم، با مغز خشک و ادعای زیاد. کی این‌قدر عوضی شدیم؟ پس دائما دورتر می‌روم، برای در امان بودن خودم و دیگران.

تنهایی نه بلاست نه موهبت. نه امن است نه سخت. تنهایی یک وضعیت است، وضعیتی که آدم به تنهایی برای خودش نمی‌سازد. ما در نومیدی از انسان همدستانی داریم، دور و نزدیک، آشنا و غریبه. کسانی که زخم زده‌اند و رفته‌اند، و تاوانش را کسانی دادند که شاید واقعا دوستمان داشتند، اما هیچ گربه‌ی کتک‌خورده‌ای اجازه نمی‌دهد غریبه‌ها نوازشش کنند.

ما از آن‌ها حرف نمی‌زنیم. چه فایده‌ای دارد؟ ما فقط حرف‌های کلی می‌زنیم، چون می‌دانیم "شیطان در جزییات است." و به صورت کلی، من از تنهاییم راضیم. این‌جا لااقل لازم نیست برای کسی که هستم پرخاش بشنوم، و لازم نیست نگران برداشت‌هایی باشم که از حرفم می‌شود. حالا اگر یک‌روز هم سرفه‌ام گرفت و کسی نبود یک لیوان آب برایم بیاورد، طوری نیست. بهتر است از شدت سرفه بمیرم تا از شدت قضاوت‌شدن.
همین.

برچسب: نویسنده: پرنیا نیکنام تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 5:06

صفحه بندی